وبلاگ من
وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]


نویسندگان
امیر حسین (137)
دختر افتاب (15)
یک دوست! (0)

موضوعات
حرف من (111)
من وتو (4)
حرف دل (7)
حرف های مهمون دلکده (12)
خاطرات جهنم سبز (2)

آرشیو
تیر 1388 (1)
خرداد 1388 (2)
اردیبهشت 1388 (2)
فروردین 1388 (3)
اسفند 1387 (1)
بهمن 1387 (2)
آذر 1387 (1)
آبان 1387 (3)
مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (1)
آذر 1386 (2)
شهریور 1386 (2)
خرداد 1386 (2)
اردیبهشت 1386 (2)
فروردین 1386 (1)
اسفند 1385 (5)
بهمن 1385 (3)
آذر 1385 (3)
آبان 1385 (1)
مهر 1385 (5)

صفحات
1 2 3 4 5 6 7 ...

جستجو
جستجو در بلاگ


دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
شیر دختر کردستان
با کمی تلاش پولدار شوید
مجله حرکت
وبلاگ دختر آفتاب

لینکدونی
هانی
آرشیو لینكدونی
خبرنامه

نظرسنجی

طراحی قالب

POWERED BY
MIHANBLOG.COM
آمار وبلاگ ..
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :
 توهین را برنمی تابم
 
پاپاتیا
دوشنبه 8 تیر 1388 07:55 ق.ظ
حتی خود دبیرمون که شیعه تشریف داشتن و همکلاسی هام این حرفهارو درمورد خودشون قبول داشتن
شما شیعه ها اول برین وضو گرفتنتونو اصلاح کنین که آبروی هرچی مسلمانو برده
بی بهداشتها
چطوری روتون میشه که با این کثیفیها و بی بهداشتی ها جلو خدا نماز بخونین
پاپاتیا
دوشنبه 8 تیر 1388 07:49 ق.ظ
ببین آدم نفهم و بی فرهنگ معلومه که خییییلی بی سوادی و از اون دهاتی ها هستی.شما شیعه ها مثلا خودتونو مسلمان میدونین؟مسلمان کسی نیست که به دین و مذهب دیگران احترام نذاره.فک کنم شما شیعه ها اصلا حرفهای پیامبران و قرآن رو قبول ندارین چون اگه داشتی احترام میذاشتی و اینطوری رفتار نمیکردی.تازه اینو خودت و 7 جد و آبادت هم میدونن که شیعه ها تو جهان اصلا آدم حساب نمیشن و مذهبشون الکیه بی فرهنگها و دروغگوها آدمهای کثیف قاتل
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 سلام این کامنتهای بالا رو که خوندین یه شخص وبلاگی خیلی محترم که نمیدونم جنسیتشونو برای من گذاشتن که من اصلا نمیشناسمشون از متن کامنتهاشون معلومه که از هم کیشان اهل تسنن هستند که اومدن ونظر دادند حالا به چه دلیلی اینقدر تند به من و مذهب مورد علاقه من توهین کردند نمیدونم ولی بهشون یاد اوری کنم دوست عزیز من همیشه به دوستان اهل تسننم احترام خاصی میذارم چون این تو مرام منه و به بقیه دوستان اهل تسنن و شیعه کاری ندارم که با هم چه جوری برخورد میکنن یه نمونه براتون بگم من الان تو کارخونه ای که مشغولم 18 نفر از برادران اهل تسنن کار میکنن و هیچ گاه باهاشون مشکلی نداشتم و همیشه از اعتقاداتشون دفاع میکردم ومیکنم و براشون امکاناتیرو فراهم کردم که راحت بتونن به مسادل دینیشون بپردازند دوست عزیزم نمیخوام طولش بدم این جوابیرو وهرگز قصد توهین به برادران اهل تسنن رو ندارم ولی من بیسواد نیستم من و دینم نجس و قاتل نیستیم اونهایی قاتل هستند که به اقلیت تو کشورشون اجازه نفس کشیدن هم نمیدهند اونهایی قاتل هستند که 50 ساله خون مردم افغانستان رو تو شیشه کردند و از بزرگترین تولید کنندگان مواد مخدر تو دنیا هستند اونهایی قاتل هستند که جریان تاسوکی رو راه انداختند و چندین نفر رو کشتند ..........جسارت منو ببخشین دوست عزیز لازم دیدم این متنو برای شمایی بذارم که اولین باره میاین وبلاگ من و نمیدونم چرا اینجوری و به چه جرمی به شخصیت من و دینم توهین میکنین امیدوارم بتونیم دوستای خوبی تو دنیای مجازی باشیم و. این بحث همین جا تموم شه ممنون
پ ن:از سال قبل بحث رفتن به مالزی برای ماموریت بود ولی به علل خاص لغو شد انشالله فردا عازمم این دومین سفر کاری به شرق اسیاست بعد چین مدت زمان حضورم خیلی کمه سه روز خواهشا توقع سوغاتی نداشته باشین چون وقت ندارم
مواظب خودتون باشین
 یا علی در پناه حق


  [ سه شنبه 9 تیر 1388 - 01:31 ب.ظ ]
ویرایش شده در : سه شنبه 9 تیر 1388 - 02:12 ب.ظ|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 مظهر عشق
  مادرم، قشنگ ‌تر از حضور تو در هیچ جایی از کره خاکی ندیده و نخواهم دید. حضور تو آشیانه گرم کودکی و آرامش دوران جوانی ‌ام است، مادرم نگاه مهربانت زیبا ترین چراغ زندگانیم است را دوست دارم. دلم می‌ گیرد، آن زمانی که برای برخاستن از زمین یاری می ‌طلبی یا آن زمانی که موهای سپیدت بر روی پیشنایی‌ ات خودنمایی می ‌کند. خطهای زیبا و مهربان زیر چشمانت غم را بر دل جوانم مهمان می ‌کند. تو یاری ‌گر دیروزم بودی و دستان ناتوان، ظریف و کوچکم را در دستان گرمت می ‌فشردی و بی ‌ریا و بی ‌هیچ چشم داشتی تمام وجودت را نثارم می‌ کردی تا فقط، بخندم .

وجود مقدس و الهی ‌ات را غبار پیری و ناتوانی فرا گرفته اما باز نگاهت همان نگاه و دستانت همان دستان مهربان دیروز است. با چه زبانی تو را وصف کنم، از کجاها سخن گویم، که خود سراسر عشق، محبت و مهربانی هستی. مادر وجودم را از محبت سیراب کردی، مرا پروراندی، عشق و ایثار و محبت را چون ذراتی در نهادم رویاندی، و در راه رشد و تعالی ‌ام شکستی و به شکستنت افتخار کردی. موی سپیدت  نشان از سال‌ ها رنج و محنت دارد، رنج و محنت ‌هایی که حال برای تو پیری و فرسودگی به ارمغان آورده است.
روزت مبارک مادر
به اونهایی
هم که هنوز مادر نشدند تبریک میگم انشاالله شما هم مادر میشین یه روزی
من
امسال یه کارت هدیه 150 هزار تومانی بانک پارسیان خریدم
حالا چرا کارت هدیه ؟اخه من نمیدونم خانم ها چه چیزی دوست دارند برای همین خودمو راحت کردم
کسی کادو نمی خواد؟؟؟ها؟؟؟
من رفتم یه 200 کیلومتر باید بگازم تا به مامان جونیا برسم


  [ شنبه 23 خرداد 1388 - 03:04 ب.ظ ]
ویرایش شده در : شنبه 23 خرداد 1388 - 03:33 ب.ظ|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 بهشت و جهنم
 
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.



  [ سه شنبه 19 خرداد 1388 - 01:28 ب.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 تولد
 تولدم مبارک

  [ سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 - 07:15 ق.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 کوهم
 

هان ای كوه بلند

ای سراپا همه پند

از تو این تجربه آموخته ام

كه نلرزد دلم از غرش ارابه سنگین زمان

و هراسی ندهم راه به دل از توفان

كاه بودن ننگ است...

كوه می باید بود....

 



  [ سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 - 01:53 ب.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 دست
 

حلقه نیست انگشتره تودست راستم.همینجوری حال کردم دستمو اسکن کردم

امروز شنبه گشادست البته من هیچ وقت تعطیلی ندارم



  [ شنبه 29 فروردین 1388 - 07:33 ب.ظ ]
ویرایش شده در : دوشنبه 31 فروردین 1388 - 06:05 ب.ظ|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 عشق مادرانه
 

سلام

 خوبین خوشین سال نوتون مبارک البته با یه تاخیر 13 روزه ببخشین دیگه

میخواستم براتون از بازی ایران عربستان تعریف کنم ولی منصرف شدم میخوام از خاطرات بچگی بگم

من از بچگی علاقه زیادی به مزرعه داری مرغ و شترمرغ بازی داشتم البته اون زمونا شترمرغی وجود نداشت ماهم بند کرده بودیم به این مرغای بیچاره البته اگه دستم به گاو و گوسفند میرسید هم به نصیبشون نمیذاشتم ولی حیف که گوسفندامونو تو خونه مادر جان (مادربزرگ)باباحاجی(پدربزرگ)نگه میداشتیم برای همین دسترسی بهشون یه کم مشکل بود ولی مرغها دم دست بودند برای مکاشفات علمی اینجانب

یکی از چیزایی که من دوست داشتم داشتن جوجه  بود که مامان بابا باهاش مخالف بودن که از درس و زندگی میوفتی بچه و از این حرفا برای همین نمیذاشتن مرغا رو تخماشون بخوابن و حس مادر بودن توشون متبلور شه یه روز یادمه با پول عیدیهام رفتم قایمکی یه مرغ خریدم و رفتم تو باغ سر خونمون (که الان اثری ازش نیست)قایمش کردم طی یه عملیات دزدی یه دونه تخم مرغ هم از تو اغول مرغها کش رفتم و گذاشتمش زیر خانم مرغه ولی انگار نه انگار اصلا روی تخم مرغ نمینشست خلاصه از من اصرار واز اون مرغ انکار انگار دلش نمیخواست بار یه زندگیرو به دوش بکشه یه روز که باهاش صحبت میکردم بهم گفت نمیخواد بچه مردمو بزرگ کنه دل خودش بچه میخواد منم بهش گفتم بابا شوهر گیر نمیاد مرغهای با جهیزیه شوهر ندارن تو چه جوری میخوای شوهر کنی ولی اگه قول بدی که این تخم مرغو بدنیا بیاری خودم برات شوهر میخرم یه شوهر انحصاری ولی بازم قبول نکرد.....دیگه نمیدونستم چه کار کنم که یه روز داییم به دادم رسید(دامداری دارن)قضیرو براشون تعریف کردم گفت مرغو برو زیر شیر اب بگیر تا کاملا خیس شه بعد که خوب خیش شدکروک میشه(یه اصطلاح محلی) برو بزارش روی تخم مرغ منم این کارو کردم و جواب داد و مرغ جونم بعد چند روز (دقیقا یادم نیست چند روز)جوجش به دنیا اومدبعدها فهمیدم مرغ وقتی خیس میشه یه جا میشینه و برای گرم شدن خودش از گرمای زیاد بدن خودش استفاده میکنه و وقتی تخم مرغرو زیرش گذاشتم ناخاسته با گرمای بدنش اونروهم به دنیا اورد هرچند بعدچند مدت مرغ مرد ولی خاطرش همیشه تو ذهنمه نشد عروسش کنم من رو قولم بودم میخواستم براش شوهر پیدا کنم ولی اون رفت به خدا قاتل نیستم به بابا مامانم نگین ها تنبیه میشم

پ ن:ببخشین زیاد شد تازه خیلی سانسور کردم

پ ن:میخواست ازتبریز7فروردین برام مهمون بیاد بخاطر همین 5روز اول عید رو سرکار بودم و هیج جانرفتم ولی ایشونها نیومدن منم کف کردم فردا هم عازم ماموریتم وبازهم........کجا میرم؟هیج جا فردا اقای راننده اداره میاد دنبالمون میریم 13 بدر زاهدان  مادرررر جان

امیدوارم 13بدر خوبی داشته باشین واسه منم سبزه گره بزنین شاید بخت مرغم باز شه

یا علی درپناه خدا



  [ چهارشنبه 12 فروردین 1388 - 10:32 ب.ظ ]
ویرایش شده در : چهارشنبه 12 فروردین 1388 - 11:06 ب.ظ|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 دلتنگم
 

دلم واسه خودم تنگ شده



  [ چهارشنبه 5 فروردین 1388 - 11:01 ب.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 تفلد
 

سلام خوبین همه من که خوبم خوبه خوب

وبلاگم 4 ساله شد

کادوهاتونو یکی یکی بیارین

میام دارم میرم اصفهان  زودی برمیگردم



  [ دوشنبه 19 اسفند 1387 - 01:18 ب.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 زندان تن
 

میخوام از روزهایی بگم که بهم گذشت تو که دوست داری بخون زیاده ها خیلی بعد نیای بگی نگفتم

3 4 سال پیش بود باهاش اشنا شده بودم تو چت اشنا که نه یعنی ایدیشو اد کردم بعد دیگه خبری ازش نبود تا همین  یکی دو ماه پیش که اومد به لطف حافظه خوبم تمام مشخصاتش رو یادم بود و بهش گفتم خلاصه بعد چند شب چت کردن شمارمو بهش دادم و اس ام اس بازی و زنگ زدن ها شروع شد تا به قرار رسید ادرس دادم اومد دم مغازه ای که بعد از ظهرها اونجا مشغولم دختر خوبی بود نه زیاد خوشگل نه زشت معمولی معمولی درست مثل خودم.بعدها علی بهم گفت چقد بهم میاین!خلاصه روزهایی خوبی رو کنارهم بودیم  هروقت کن اصرار میکردم که بیا بریم بیرون امتناع میکرد و میگفت ابروووو!!!!ومنم همیشه به این گفتش احترام میذاشتم!هدف من از رابطه با اتی فقط و فقط یه دوستی ساده بود که اوقات تنهایمو باهاش پرکنم.و بارها تو حرفام بهش این مسئلرو رسونده بودم و بهش میگفتم اتی جونم کاری نکن که هم خودتوهم منو وابسته کنی ولی اخر خودم افتادم تو دامی که نباید میوفتادم اخر کاری که نباید میشد شد.یه روز نمیدیدمش کلافه بودم  پیشنهاد کاره بهتر تو تهران رو بخاطرش رد کردم .................اخر دلمو زدم به دریا با مامان درمیون گذاشتم از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم چون مامان ادم تحصیلکرده ایی با ایشون خیلی راحتم صحبتهای من با مامان 4 ساعت طول کشید از اونا فاکتور میگیرم ولی نتیجه دلخواه من به دست اومد مامان گفتن چون بهم اطمینان داره رو حرفم حرف نمیزنه ولی بیشتر تحقیق کن و بیشتر بشناسش و چشم بسته جلو نرو و احساسی عمل نکن منم گام به گام جلو میرفتم و تو حرفام اون هدفهایی رو که داشتم پیاده میکردم و به نتیجه میرسیدم .......................یه شب جمعه که تو حرف شیفت بودم اس ام اس زد که دیگه بینمون هرچی بود تموم شد ..............هاج و واج فقط اس ام اس هاشو میخوندم حالم بد شد بردنم اورژانس حرم  سرم وصلم بود مدام گریه میکردم باورم نمیشد اس ام اس دادم که تنها رفتی جواب داد پررو برو دیگه نمیخوام ریختتو ببینم  فکر میکردم شوخییه مامان و بابا اومدن بالا سرم وقتی اس ام اس هارو بهشون نشون دادم مامان دستمو گرفت تو دستش گفت دیگه باید اتیرو فراموش کنی 15 روزه که روزو شب ندارم یک ماه مرخصی گرفتم الانم با قرص شبا میخوابم روانی شدم روانی حتی دیدن دو تا مسابقه فوتبال (ایران-کره جنوبی استقلال-پرسپولیس)و مسافرت شمال هم دردی ازم دوا نکرد

میدونم نمیای بخونی ولی مینویسم تا دلم اروم بگیره

از اون روزی که رفتی مثل دیونه ها شدم کارخونه نمیرم حتی استعفا دادم ولی موافقت نشد میام همون جایی که همیشه مینشستی میشینم باهات حرف میزنم چه کار کردی با دلم اتی؟دیگه حالا که رفتی چکار میتونم بکنم جز گریه؟که ایکاش زودتر میجنبیدم.اتی هرجاباشی دوستت دارم وبرات ارزوی خوشبختی میکنم چون چاره ای ندارم ولی ایکاش ...................

فکر نکنین نوشتن این حرفا برام راحته تمام صورتم خیس ولی کاری بود که خودم کردم و خودم دارم تاوانشو پس میدم چاره ای جز تحمل کردن نیست

 



  [ یکشنبه 27 بهمن 1387 - 10:32 ب.ظ ]
ویرایش شده در : یکشنبه 27 بهمن 1387 - 11:15 ب.ظ|

پیام ()| امیر حسین | - [+]